در ادامه داستان شاهنامه، فریدون با دیدن مردم و کاوه آهنگر به نزد مادرش فرانک میرود و حقیقت را درباره مرگ پدر و دایه خود، برمایه جستوجو میکند و از او اجازه میخواهد تا با ضحاک مبارزه کند. فریدون از آهنگران میخواهد تا گرزی گاو سر برای او بسازند. او پرچم برافراشته کاوه را نیز به فال نیک میگیرد و آن را به زر و گوهر میآراید. فریدون به پشتوانه کاوه و مردم به دژ ضحاک حمله و او را اسیر میکند. در همین میان سروشی ایزدی به او میرسد و فرمان میدهد تا ضحاک را زنده در کوه دماوند به بند بکشد؛ چراکه با کشتن او تمام جهان را موجودات موذی (خرفستران) فرامیگیرد و فریدون نیز چنین میکند.
